|
كرامتى از حضرت معصومهعليهاالسلام چون تمام نعمتهاى مادّى و معنوى اهل قم، به بركت حضرت فاطمه معصومهعليهاالسلام است و ما همگى از بركت قبر مطهرش متنعّم هستيم، از انصاف به دور است كه در اين كتاب از فضائلش نشود؛ بر اين اساس چكيده كرامتى را كه صاحب انوار المشعشعين در كتابش به عنوان يك امر متواتر درج نموده، در اين نوشتار مىآوريم. ايشان مىنويسد: يكى از خدّام آستانه مقدّسه حضرت معصومه به نام ميرزا اسد اللَّه، از ناحيه پاگرفتار بيمارى شقاقلوس (بى حسّى و فاسد شدن عضوى از اندام) گشته، جراحان بالاتفاق نظر به قطع پاى ايشان دادند، تا بيمارى به ديگر اعضا سرايت نكند. ايشان مىگويد: حال كه بناست فردا پايم را قطع كنند، امشب مرا به حرم مطهر حضرت معصومه ببريد. او را به دوش مىكشند و به حرم مىآورند. خدّام در را بسته و او را به حال خود وا مىگذارند، وى از فشار درد تا صبح صادق فرياد مىزند. هنگام صبح خوابش مىبرد و در عالم خواب خانم مجلّلهاى را مشاهده مىكند كه به او مىگويد: ترا چه مىشود؟ جواب مىدهد: پايم فاسد شده و از خدا مىخواهم كه يا مرا مرگ دهد و يا شفا بخشد. آن خانم گوشه مقنعه خود را چندين دفعه به پاى او ماليده مىفرمايد: تو را شفا داديم. عرض مىكند: شما كى باشيد؟ مىفرمايد: فاطمه دختر موسىبن جعفر. او از خواب بيدار مىشود و خود را سالم مىيابد. فريادش بلند مىشود كه در را باز كنيد، شفا گرفتم. خدّام در را باز كرده، وى را خندان و سالم مىبينند. شگفت اينكه مقدارى پنبه نزد او يافت مىشود كه هر مريضى آن را به موضع درد خود مىماليد شفا [40] مىيافت، ولى در خرابى سيل قم آن پنبه مفقود گرديد. حضرت معصومه در سال ( 201) قمرى در شهر قم، بعد از هفده روز بيمارى وفات يافت و در مقبرهاى در محلّ فعلى مدفون گرديد، و بعدها چهار زن ديگر از خواتين اهل بيتعليهمالسلام در كنار او دفن شدند. ابتدا زينب دختر حضرت جوادعليهالسلام سقفى از بوريا بر قبر بنا كرد. در سال ( 529) قمرى "شاد بيگم"، از زنان خاندان امير تيمور گوركانى، گنبد منور را ساخت، و در سال ( 925) قمرى به دستور شاه [41] اسماعيل صفوى تجديد بنا شد و بعدا فتحعلى شاه قاجار، گنبد را طلا نمود. طبق روايتى كه در كتاب "كامل الزيارات" مذكور است، امام جوادعليهالسلام فرمود: [42] "وَمن زار عمّتي بقم فله الجنّة" يا رب چه قشنگ است و چه زيبا حرم قم چون جنّت اعلا، حرم محترم قم بانوى جنان، اخت رضا، دختر موسى دُردانه زهرا و ملائك، خدم قم اين مژده بس او را كه بهشت است جزايش هر كس كه زيارت كندش در حرم قم
در اين بخش از نوشتار بر خود لازم دانستم كه بعضى از خرافات و كج انديشىها را به ياد آورم تا گرفتار ترك نهى از منكر نشوم. اين بحث را با مقدمهاى شروع مىنمايم. علماى اخلاق گفتهاند: عمده قواى انسانى چهار قوّه است: عاقله، واهمه، شهويه و غضبيه؛ از تعديل قوه عاقله و حكمت؛ و از تعديل قوّه واهمه (نيروى تصميم گيرى) عدالت؛ و از تعديل شهويه، عفت؛ و از تعديل غضبيه، شجاعت؛ به وجود مىآيد. اين چهار اصل (حكمت، عدالت، عفت و شجاعت) ريشه تمامى اخلاق حسنه مىباشد. آنچه در علم اخلاق مورد توجه است، تعديل قوا و جلوگيرى از افراط و تفريط مىباشد. مقصود نگارنده در اين نوشتار، بررسى بعضى از افراطها و تفريطهاى قوه عاقله است كه از افراط آن، به كج انديشى و ناباورى، و از تفريط آن، به ساده لوحى مىتوان تعبير نمود. آنچه مطلوب شرع و مورد توجه عقلا است، همان خوش فكرى و حكمت است، اما زودباورى و ناباورى هر دو مذموم و ناپسندند، نبايد هر چه مىخوانيم و مىشنويم بدون دليل بپذيريم، و نبايد بدون دليل آن را به باد ايراد و انكار بگيريم؛ ابن سينا گفته است: آنچه را كه امكان وجود دارد به مجرّد شنيدن نه باور كن و نه انكار، بلكه در بوته احتمال قرار ده و به دنبال برهان بر نفى و اثباتش برو. متأسفانه از زمانهاى پيشين تا به امروز، جامعه گرفتار هر دو قشر افراطى و تفريطى بوده است، و انبياء در طول تاريخ با هر دو طائفه به مبارزه بر خاستهاند. مشركان، راهِ تفريط، و ملحدان، طريقِ افراط را پيمودهاند. امروز هم ما گرفتار هر دو طائفه هستيم، بعضى به محكمات و بديهيّات عقيده ندارند، و بعضى به هر خواب و خيالى به قيمت جان پايبند مىشوند. در زمان گذشته طرفداران خرافه، روستائيان وافراد بيسواد بودند، ولى امروز خرافه پذيرى به افراد تحصيل كرده نيز سرايت نموده است.
چندى پيش در تهران، منزل يكى از دوستان - كه پزشكى محترم مىباشد - مهمان بودم. اهل مجلس نوعاً پزشك و افراد تحصيل كرده بودند. يكى از حاضرين كه اهل فضل و دانش بود اظهار كرد كه فلان شخص -يكى از معروفين- در خواب خدمت امام زمانعليهالسلام رسيده و براى شيعيان و دوستان آقا هديه خواسته است. آقا فرمودهاند: سوره بقره را از قرآنى كه مىخوانيد ورق بزنيد، در يكى از اوراق آن تار مويى از اندام و يا مژهاى از چشمان من مىيابيد، آن هديه محبان من خواهد بود. براى آزمايشِ خواب، فوراً قرآنى را آوردند، مقدارى ورق زدند، مويى مشكى از مژه، در يكى از اوراق قرآن ديده شد، فرياد صلوات بلند شد، خواستند آن را با دست بردارند، در اين ميان گفته شد: بى وضو نمىشود، يك برگ چسب نوارى آوردند و آن را با چسب برداشتند. نزد يك يك افراد آوردند كه از روى چسب آن را ببوسد. من كه اين مطلب را از اصل دروغ و خرافه مىدانستم، جوّ مجلس را بررسى كردم، ديدم مخالفت نتيجه معكوس دارد، ناچار ساكت شدم. فقط به بعضى از افراد كه با آنان سابقه داشتم گفتم: اين يك جريان خرافى است باور نكنيد، زيرا هر كتابى كه مورد استفاده باشد، در ضمن ده يا بيست ورق آن تار مويى ديده مىشود، چون هنگام استفاده در مدت طولانى خواه ناخواه تار مويى از بدن جدا شده در ميان اوراق جا مىگيرد، و اساساً خواب هم حجيّت ندارد. از سوى ديگر، اندام يك نفر چه قدر مو دارد كه در ميليونها قرآن پخش شود؟ در هر حال، از اين روح خرافه پذيرى نتيجه گرفتم كه اگر ساكت بنشينم، طولى نمىكشد كه جريان "باب و بها" دوباره تكرار مىگردد، لذا بر آن شدم كه پيرامون چند موضوع وارد بحث شوم:
|
********************* التماس دعا ********************* ************************** ******************** *********************
|